تبليغاتX
داستان

داستان

داستان های کوتاه و بلند از نویسندگان معاصر ایران و جهان

خداحافظ تهران

خداحافظ شهر دود و دوستی


خداحافظ شهر کوه بلند،

                       گنبد گیتی،

                              ایستاده بر تارکت دماوند


خداحافظ ای که بر بام بامهایت دود،

                           بر بام دودت گنبد کبود


خداحافظ ای شهر که در دلت هرچه بود،

                                          بودنی من نبود


خداحافظ تهران

   خداحافظ شهر خاطره های از یادها رفته

      خداحافظ شهر سکوت های درهم شکسته

            خداحافظ شهر آدم های از زندگی خسته

                   خداحافظ شهر عاشق های دل خسته


                     خداحافظ شهر عشق های پوشالی

                خداحافظ شهر محبت های لاتی

خداحافظ شهر زندانی های بی ملاقاتی


خداحافظ ای دوست داشتنی فراموش نا شدنی


خداحافظ تهران

خداحافظ


م.آواره

----------

90/11/2

نوشته شده در دوشنبه 3 بهمن1390ساعت 3:41 بعد از ظهر توسط مهرآئین| |

در امتداد سکوت شب

فریاد بی پژواک گام هایی سُست

در عمق تاریکی

به ژرفنای بودن می خُرامد


                      صدای هوهوی جغدی سالخورد

                      رانده از شهر روشن خاموشی ها

                      در خرابات پر از تنهایی بودن

                      گوش ها را می خِلد


      تک زوزه های شغالکان متوهم از جای خالی ماهتاب

      شِیهه بر مرکب فرار می کشد


                فراری به طول غربت مواج چشمان تو


                                     سقوطی حایل به گرداب نگاه تو


لغزشی به ژرفای خواستن بی انتهای تو


       یورشی به فراخنای وسعت همواره پذیرای لبان بی همتای تو


آری! این است سرگذشت گمشدگان ظلمت رقصان دیدگان تو


م.آواره

--------

90/10/30

نوشته شده در دوشنبه 3 بهمن1390ساعت 3:30 بعد از ظهر توسط مهرآئین| |

 
موسی مندلسون، پدر بزرگ آهنگساز شهیر آلمانی، انسانی زشت و عجیب الخلقه بود.
 قدّی بسیار کوتاه و قوزی بد شکل بر پشت داشت.
موسی روزی در هامبورگ با تاجری آشنا شد که دختری بسیار زیبا و دوست داشتنی
 به نام فرمتژه داشت. موسی عاشق آن دختر شد، ولی فرمتژه از ظاهر و هیکل از
 شکل افتاده او منزجر بود.
زمانی که قرار شد موسی به شهر خود بازگردد، آخرین شجاعتش را به کار گرفت
تا به اتاق دختر برود و از آخرین فرصت برای گفتگو با او استفاده کند.
دختر حقیقتاً از زیبایی به فرشته ها شباهت داشت، ولی ابداً به او نگاه نکرد
و قلب موسی از اندوه به درد آمد. موسی پس از آن که تلاش فراوان کرد تا
صحبت کند، با شرمساری پرسید :
- آیا می دانید که عقد ازدواج انسانها در آسمان بسته می شود؟
دختر در حالی که هنوز به کف اتاق نگاه می کرد گفت: بله، شما چه عقیده ای دارید؟
- من معتقدم که خداوند در لحظه تولد هر پسری مقرر می کند که او
 با کدام دختر ازدواج کند. هنگامی که من به دنیا آمدم، عروس آینده ام
 را به من نشان دادند و خداوند به من گفت: «همسر تو گوژپشت خواهد بود»
درست همان جا و همان موقع من از ته دل فریاد برآوردم و گفتم:
«اوه خداوندا ! گوژپشت بودن برای یک زن فاجعه است. لطفاً آن قوز را
به من بده و هر چی زیبایی است به او عطا کن»
فرمتژه سرش را بلند کرد و خیره به او نگریست و از تصور چنین واقعه ای
 بر خود لرزید. او سالهای سال همسر فداکار موسی مندلسون بود.


نتیجه اخلاقی :
دخترها از گوش خر می شوند و پسر ها از چشم
نوشته شده در یکشنبه 27 آذر1390ساعت 11:16 بعد از ظهر توسط مهرآئین| |

تو کیستی، که من اینگونه بی تو بی تابم؟....شب از هجوم خیالت نمی برد خوابم

تو کیستی، که من از موج هر تبسم تو ....... بسان قایق، سرگشته، روی گردابم ..

نوشته شده در شنبه 26 آذر1390ساعت 3:11 بعد از ظهر توسط مهرآئین| |

روزگاریست که این سینه ی من خون باشد

تیشه اندر کف این دیده ی مجنون باشد

دل من تنگ نگاری که طرب می افزود

وان نگارم زمنش دیده و دل خون باشد

بیستون می کند از خون دلم دیده ی من

 حالیا لیلی من حال دلش چون باشد

سر به دامان غم افکنده ام و می گریم

گریه بس نیست که هر لحظه غم افزون باشد

سرگذشت دل من یا که غم دیده ی یار

من ندانم که دلم زین یا دگری خون باشد

کنج عزلت بگزیند دل من یا که رود رو به رواق

حق همینست که آواره و مجنون باشد

م.آواره
7/7/90

نوشته شده در جمعه 8 مهر1390ساعت 11:23 بعد از ظهر توسط مهرآئین| |

بند یك

هنگام می و فصل گل و گشت چمن شد

در بار بهاری تهی از زاغ و زغن شد

از ابر كرم ، خطه ی ری رشك ختن شد

دلتنگ چو من مرغ قفس بهر وطن شد

چه كج رفتاری ای چرخ

چه بد كرداری ای چرخ

سر كین داری ای چرخ

نه دین داری ،

نه آیین داری ای چرخ

بند دو

از خون جوانان وطن لاله دمیده

از ماتم سرو قدشان، سرو خمیده

در سایه گل بلبل از این غصه خزیده

گل نیز چو من در غمشان جامه دریده

چه كج رفتاری ای چرخ ،

چه بد كرداری ای چرخ

سر كین داری ای چرخ

نه دین داری ،

نه آیین داری ای چرخ

بند سه

خوابند وكیلان و خرابند وزیران

بردند به سرقت همه سیم و زر ایران

ما را نگذارند به یك خانه ویران

یارب بستان داد فقیران ز امیران

چه كج رفتاری ای چرخ ،

چه بد كرداری ای چرخ

سر كین داری ای چرخ

نه دین داری،

نه آیین داری ای چرخ

بند چهار

از اشك همه روی زمین زیر و زبر كن

مشتی گرت از خاك وطن هست بسر كن

غیرت كن و اندیشه ایام بتر كن

اندر جلو تیر عدو، سینه سپر كن

چه كجرفتاری ای چرخ ،

چه بد كرداری ای چرخ

سر كین داری ای چرخ

نه دین داری ،

نه آیین داری ای چرخ

بند پنج

از دست عدو ناله ی من از سر درد است

اندیشه هر آنكس كند از مرگ، نه مرد است

جان بازی عشاق، نه چون بازی نرد است

مردی اگرت هست، كنون وقت نبرد است

چه كج رفتاری ای چرخ،

چه بد كرداری ای چرخ

سر كین داری ای چرخ

نه دین داری ،

نه آیین داری ای چرخ

بند شش

عارف ز ازل ، تكیه بر ایام نداده است

جز جام، به كس دست، چو خیام نداده است

دل جز بسر زلف دلارام نداده است

صد زندگی ننگ بیك نام نداده است

چه كج رفتاری ای چرخ،

چه بد كرداری ای چرخ

سر كین داری ای چرخ

نه دین داری ،

نه آیین داری ای چرخ 

نوشته شده در جمعه 18 شهریور1390ساعت 3:31 قبل از ظهر توسط مهرآئین| |

دکتر وین دایر در کتاب «عظمت خود را دریابید» می­گه: آدم­ها دو دسته اند، غازها و عقاب­ها . هرگز نباید عقاب­ها رو به مدرسه غازها فرستاد و نباید افکار دست و پاگیر غازها فکر عقاب­ها رو مشغول کنه. کسی که مثل غاز هست و و مثل اون تعلیم داده شده نمی­تونه درست پرواز کنه و خار و خاشاک مانع پروازش می­شه. ولی عقاب رسالتش اوج گرفتنه. عقابی که مثل غاز رفتار می­کنه از ذات خودش فرار می­کنه.اما بدترین چیز ندونستن قوانین عقاب­هاست. این که ندونیم چطوری عقاب باشیم.عقاب وقتی می‌خواهد به ارتفاع بالاتری صعود کند، در لبه‌ی یک صخره، به انتظار یک اتفاق می‌نشیند!می‌دانید اتفاق چیست؟ گردبادی که از رو‌به‌رو بیاید!عقاب به محض این‌که ‌آمدن گردباد را احساس ‌کرد، بال‌های خود را می‌گشاید و اجازه می‌دهد ‌باد، او را با خود بلند کند. به محض این‌ که طوفان قصد سرنگونی عقاب را کرد، این پرنده‌ی بلند‌پرواز، سر خود را به‌سوی آسمان بلند می‌کند و عمود بر طوفان می‌ایستد و مانند گلوله‌ی توپی، به سمت بالا پرتاب ‌می‌شود. او آنقدر با کمک باد مخالف، اوج ‌می‌گیرد تا به ارتفاع موردنظر برسد و آنگاه با چرخش خود به ‌سوی قله‌ی موردنظر، در بالاترین نقطه‌ی کوهستان، مأوا می‌گزیند. خوب به شیوه‌ی عقاب برای بالارفتن دقت کنید. او منتظر حادثه می‌ماند، حادثه‌ای که برای مرغ‌های زمینی، یک مصیبت و بلاست. او منتظر طوفان می‌نشیند تا از انرژی پنهان در گردباد، به نفع خود استفاده کند. وقتی طوفان از راه می‌رسد، عقاب به‌جای زانوی غم بغل‌گرفتن و در کنج سنگ‌ها پناه‌گرفتن، جشن می‌گیرد و خود را به بالاترین نقطه‌ی وزش باد می‌رساند و از آن‌جا، سنگین‌ترین ضربه‌های گردباد را به نفع خود به‌کار می‌گیرد؛ عقاب از نیروی مهاجم، به نفع خویش استفاده می‌کند.او نه‌ تنها از نیروی مخالف نمی‌هراسد، بلکه منتظر آن نیز می‌نشیند‌ چرا که می‌داند این انرژی پنهان در نیروی مخالف است که می‌تواند او را به فضای بالاتر پرتاب کند. پس اگر قرار است نیروی کمکی برای صعود شما حاصل گردد، قاعدتاً باید این نیرو از سوی مخالفان شما تأمین شود‌ بنابراین وقتی اتفاقی خلاف میل شما رخ‌می‌دهد، به‌جای عقب‌نشینی و سرخوردگی و واگذار کردن میدان، بی‌درنگ عقاب‌گونه جشن بگیرید و این رخداد ناخوشایند را به فال نیک گرفته و سعی‌کنید ‌در لابه‌لای این حادثه‌ی به ظاهر نامطلوب، خواسته و طلب موردنظر خود را پیدا کنید و با استفاده از نیروی مخالف، خود را به خواسته‌ی خویش نزدیک سازید. فرایند عمر عقاب خود حدیث دیگری است . عمر عقاب از همه پرندگان نوع خود درازتر است عقاب می‌تواند تا 70 سال زندگی کند. ولی برای اینکه به این سن برسد باید تصمیم دشواری بگیرد. زمانی که عقاب به 40 سالگی می‌رسد چنگال های بلند و انعطاف پذیرش دیگر نمی توانند طعمه را گرفته را نگاه دارند. نوک بلندو تیزش خمیده و کند می‌شود شهبال های کهن سالش بر اثر کلفت شدن پرها به سینه اش می چسببند و پرواز برای عقاب دشوار می‌گردد. در این هنگام عقاب تنها دو گزینه در پیش روی دارد. یاباید بمیرد و یا آن که فرایند دردناکی را که 150 روز به درازا می‌کشد پذیرا باشد. برای سپری کردن این فرایند عقاب باید به نوک کوهی که در آنجا آشیانه دارد پرواز کند. در آنجا عقاب نوکش را آن قدر به سنگ می‌کوبد تا نوکش از جای کنده شود. پس از کنده شدن نوکش٬ عقاب باید با گرسنگی وضعف صبر کند تا نوک تازه ای در جای نوک کهنه رشد کند ٬ سپس باید چنگال های پایش را از جای برکند. زمانی که به جای چنگال های کنده شده٬ چنگال های تازه ای در آیند آن وقت عقاب شروع به کندن همه پرهای قدیمی اش می‌کند. وبعد منتظر می ماند تا پرهای تازه در آورد.سرانجام ٬ پس از 5 ماه عقاب پروازی را که تولد دوباره نام دارد آغاز کرده ... و 30 سال دیگر زندگی می‌کند .................. حول حالنا الی احسن الحال این دگرگونی ضروری است؟؟؟ زیرا عمر دو باره ای ارزانی می کند این قانون بقای طبیعت است همچون بهار .اگر حال وهوای ما تغییری نکند همچنان طبیعت مان زمستانی خواهد بود سرد و ظلمانیبیشتر وقت ها برای بقا٬ باید فرایند تغییر را آغاز کنیم. باید از خاطرات قدیمی٬ عادتهای کهنه و سنتهای گذشته رها شویم. تنها زمانی که از سنگینی بارهای گذشته آزاد شویم می‌توانیم از فرصتهای زمان حال بهره مند گردیم.
نوشته شده در جمعه 4 شهریور1390ساعت 11:27 بعد از ظهر توسط مهرآئین| |


 


درست هنگامي است که همه در يک بدهکاري بسر مي برند و هر کدام برمنباي اعتبارشان زندگي را گذران مي کنند.
ناگهان، يک مرد بسيار ثروتمندي وارد شهر مي شود.
او وارد تنها هتلي که در اين ساحل است مي شود، اسکناس 100 يوروئي را روي پيشخوان هتل ميگذارد و براي بازديد اتاق هتل و انتخاب آن به طبقه بالا مي رود.
صاحب هتل اسکناس 100 يوروئي را برميدارد و در اين فاصله مي رود و بدهي خودش را به قصاب مي پردازد.
قصاب اسکناس 100 يوروئي را برميدارد و با عجله به مزرعه پرورش خوک مي رود و بدهي خود را به او مي پردازد.
مزرعه دار، اسکناس 100 يوروئي را با شتاب براي پرداخت بدهي اش به تامين کننده خوراک دام و سوخت ميدهد.
تامين کننده سوخت و خوراک دام براي پرداخت بدهي خود اسکناس 100 يوروئي را با شتاب به داروغه شهر که به او بدهکار بود ميبرد.
داروغه اسکناس را با شتاب به هتل مي آورد زيرا او به صاحب هتل بدهکار بود چون هنگاميکه دوست خودش را يکشب به هتل آورد اتاق را به اعتبار کرايه کرده بود تا بعدا پولش را بپردازد.
حالا هتل دار اسکناس را روي پيشخوان گذاشته است.
در اين هنگام توريست ثروتمند پس از بازديد اتاق هاي هتل برميگردد و اسکناس 100 يوروئي خود را برميدارد و مي گويد از اتاق ها خوشش نيامد و شهر را ترک مي کند.
در اين پروسه هيچکس صاحب پول نشده است.
ولي بهر حال همه شهروندان در اين هنگامه بدهي بهم ندارند همه بدهي هايشان را پرداخته اند و با يک انتظار خوشبينانه اي به آينده نگاه مي کنند.

خوب است بدانيد، که دولت انگلستان ازآغاز تا کنون در طول دوره موجوديتش، به اين نحو معامله مي کند!!!!

نوشته شده در جمعه 7 مرداد1390ساعت 0:1 قبل از ظهر توسط مهرآئین| |

اكثر دخترهاي ايراني هرگز بيني هايشان عمل کرده نيست - موها خدادادي طلائي است و مادر زادي مش داره- وقتي از کنار هم رد ميشن هرگز به هم چپ چپ نگاه نمي کنند- تمام زيور آلاتشان طلاوجواهرات اصل است - تا قبل از ازدواج هر گز ابروهايشان را بر نمي دارند- بدون اجازه خانواده شان هيچ جا نميرن - وقتي باهاشون دوست شدي هفته دوم بايد بري خو...استگاري- هميشه سر به زير هستن و به هيچ غريبه اي نگاه نمي کنند

نوشته شده در چهارشنبه 29 تیر1390ساعت 11:28 بعد از ظهر توسط مهرآئین| |

در یکی از دبیرستان های تهران هنگام برگزاری امتحانات سال ششم دبیرستان

به عنوان موضوع انشا این مطلب داده شد که:

”شجاعت یعنی چه؟”

محصلی در قبال این موضوع فقط نوشته بود :

” شجاعت یعنی این ”

و برگه ی خود را سفید به ممتحن تحویل داده بود و رفته یود !

اما برگه ی آن جوان دست به دست دبیران گشته بود و
همه به اتفاق و بدون …استثنا به ورقه سفید او نمره ۲۰ دادند 

فکر میکنید اون دانش آموز چه کسی می تونست باشه؟ 
.
.
.
.
!!!دکتر شریعتی!!!
پ.ن:البته این کار اصلاً به محصلین کنونی توصیه نمی شود چون این که می بینین دکتر شریعتی بوده و 40سال پیش درس می خونده

نوشته شده در چهارشنبه 29 تیر1390ساعت 11:26 بعد از ظهر توسط مهرآئین| |